پیش بینی بیست و سه سال قبل، از ایران پس از آیت‌اله خمینی

پیش بینی بیست و سه سال قبل یک روزنامه نگار آمریکایی از ایران پس از مرگ آیت‌اله خمینی و همچنین آینده ایران پس از او تحت رهبری آیت‌اله خامنه‌ای.
این روزنامه نگار همچنین اشاره مهمی به تحصیل رهبر فعلی ایران قبل از انقلاب در کشور شوروی سابق می کند که تا به امروز هم کسی به طور جدی به این مطلب مهم در صورت صحت آن نپرداخته است. اما در مجموع نگاه دوربین و آینده نگر این روزنامه نگار قابل تحسین است و همانطور که که در مقاله زیر می بینید به موارد مهمی که در ایران رخ می‌داده است واقف بوده، در حالیکه اکثریت مردم ایران در کشور خود از آنها بی‌خبر بوده‌اند.
لینک داونلود با کیفیت تصویر مربوطه

نامه های سرگشاده خطاب به رهبر مادام‌العمر ایران از زمان شروع رهبری او



در زیر نامه‌های کسانی را می‌بینید که استبداد رهبر مادام‌العمر ایران را تاب نیاوردند و قلم به دست گرفتند تا حجت را بر او تمام کنند. آنهایی‌که در وطن بودند با نوشتن این نامه‌ها برای هدفی والا دست از جان شستند و زندانهای طولانی و یا تبعید و گوشه نشینی را به جان خریدند و آن‌هایی که در خارج از ایران بودند و هستند، از بیم جان مجبور به ایستادن در غربت و بازنگردیدن به وطن گشته‌اند. اما تاریخ نشان داده است که نقادان قدرتهای خودکامه همواره جاودانه‌های نیک‌نام تاریخ سرزمینهایشان باقی‌مانده‌اند و آینده و پیشرفت نسلهای آتی بر اندیشه این راست‌اندیشان سرافراز استوار خواهد بود.



اشتباهات ویرانگری که در جمهوری اسلامی تکرار می‌شوند

مطلبی از آقای نامشهور
ديروز رهبر مادام‌العمر نکته‌اي را عنوان کرد که بواقع شگفتي انسانهاي معاصر را بر مي‌انگيزد، مي‌گويم معاصر به اين دليل که خود ايشان و مشاوران ثناگویش گويا در عصر حجر زندگي مي‌کنند. ايشان تحصيلات علوم انساني در دانشگاهها را مساوي دور شدن از فضاي اسلامي مي‌داند و خواستار عکس‌العمل مسئولين شده است. خيلي‌ها اين را مقدمه اي براي يک انقلاب فرهنگي جديد تلقي مي‌کنند. براي آنکه فضاي فکري ايشان را بهتر درک کنيد بگذاريد واقعه مشابهي را از قول آقاي دکتر سروش برايتان نقل کنم. آقاي سروش در يکي از سخنراني‌هاي خود اشاره کرده بودند که در اوايل دهه شصت آقاي خميني دقيقا همين حرف رهبر مادام‌العمر فعلي ايران را خطاب به وزير علوم وقت گفته بودند و به شدت به علوم انساني تاخته و خواستار جلوگيري از اشاعه آن شده بودند. آقاي دکتر سروش عنوان کرد که بنده و جمعي از مسئولين آن زمان وقت گرفته و خدمت آقاي خميني رفتيم تا بفهميم جريان چيست و چرا ايشان چنين رويه‌ ناصوابي را در قبال علوم انساني اتخاذ کرده است. آقاي دکتر سروش ادامه داد بنده در حضور آقاي خميني صحبت مفصلي را در خصوص ماهيت علوم انساني و ضرورت تدريس و تحقيق آن در دانشگاهها عنوان کردم. وقتي صحبت من تمام شد آقاي خميني تاملي نمودند و بعد رو به ما کردند و گفتند خب اين تقصير شماهاست که نمي‌آييد اين مسائل را به من بگوييد، چون من تا حالا فکر مي‌کردم منظور از علوم انساني همين امور رقاصي و موارد مشابه آن است.
البته خود من وقتي اين مطلب را شنيدم برق از سرم پريد که چگونه يک مملکت هفتاد ميليوني زير دست چنين حاکمان نادانی اين همه مدت دوام آورده و هنوز مردم از گرسنگي نمرده‌اند. بعد يادم افتاد که ما نفت داريم و تا اين حاکمان بي لياقت نفت بی زبان را که ارث پدرشان می دانند خاکستر کرده و به حلق بنده و شما حواله کنند همچنان مي‌توانند بر گرده اين ملت بيچاره سوار باشند. آري متاسفانه تاريخ در حال تکرار شدن است ولي مشکل اين جاست اين رهبر مادام العمر فعلي حتي همين قدر تواضع ندارد که به فرهيختگان و دانشمنداني همچون دکتر سروش گوش فرا دهد تا فرق علوم انساني و رقاصي را دريابد و این چنین احکام حکومتی ویرانگری صادر نماید.

در این ظلم بازار کنونی جای آیت‌الله منتظری چه خالی است؟


مطلبی از آقای نامشهور
در این ظلم‌بازار حکومت فعلی ایران با رهبری مادام‌العمر سلطان‌صفت که فرمانفرمایی خود را بر عرش اعلا می‌بیند و صدا و سیمای زیر نظرش چپ و راست باران تگرگ تهمت را بر سر آزادگان مملکت می‌بارد، چه قدر جای آن مرد ظلم‌ستیز و انسان‌دوست خالی است. او از زمانی ندای ظلم را فریاد زد که خیلی از ما هنوز هیچ از سیاست و زشتیهای آن نمی‌دانستیم، پس از انتخابات ۲۲ خرداد او بود که هر از چند گاه با بیانیه‌ای حق‌طلبانه بدون هیچ ترس و واهمه‌ای ضربه‌ای کاری بر هیبت دروغین سلطان و نوکران جیره‌خوارش وارد می‌ساخت. اما امروز او دیگر در میان ما نیست و چه نام نیکی از خود برجای گذاشت تا او را بزرگترین برنده اخلاقی سی ساله اخیر تاریخ جمهوری اسلامی سازد. حال که رهبر مادام‌العمر حکومت استبدادی ایران، خود را از گزند نهیب‌های آن پیر باوجدان درگذشته به دور می‌بیند نوکرانش وعده از دم تیغ گذراندن معترضان آینده را به جرم محاربه می‌دهند، آیا شخصیت مذهبی دیگری درخور شخصیت او هست تا جای او را پر کند و پای پیش گذارد؟ اما گویا روزهای تلخ‌تری در پیش است...

محسن هاشمی: اگر کل انقلاب را زیر سوال ببرید، هفتاد میلیون رای خواهید داشت

مطلبی از آقای نامشهور
مهندس محسن‌هاشمی‌ فرزند آقای هاشمی رفسنجانی در همایش خط هفت متروی تهران چند نکته کلیدی و بسیار جالب را مطرح کرد که نشان دهنده این است که گویا کارد به استخوان بعضی‌ها در رده‌های بالای مدیریت کشور رسیده است. ایشان در اعتراض به نحوه عملکرد انتخاباتی احمدی‌نژآد در جمع‌آوری رای عنوان کرد که او با تزویر و زیر سئوال بردن امثال هاشمی رفسنجانی و خانواده اش توانست رای جمع کند و خطاب به آنها گفت که اگر آنها این روش را مناسب می‌د‌انند، باید بدانند که در صورتی‌ که بالاتر از رفسنجانی (احتمالا رهبری) را زیر سوال ببرند بیشتر رای می گیرند و اگر کل انقلاب را زیر سوال ببرند آن موقع هفتاد میلیون رای جمع خواهند کرد. در این که اکثریت ایرانیان این انقلاب را با انحرافی که در ابتدای آن با حذف نیروهای جمهوری‌خواه واقعی پدید آمد یک اشتباه بزرگ می‌دانند، هیچ شکی نیست، اما این‌که چنین حرفی سهوا و یا عمدا از دهان یکی از مدیران معروف و انقلابی کشور خارج می‌شود امری عجیب و مبارک است. هنگامی که در میانه صحبتش مسئولین جلسه تریبون ایشان را قطع کردند در پاسخ به اعتراض یکی از برگزار کنندگان به این‌که این جلسه تخصصی است و نه سیاسی، ایشان عنوان نمودند دیگر اوضاع کشور تخصصی نیست که ما بخواهیم راجع به تخصص صحبت کنیم. ایشان گویا از دست مصلحت اندیشی‌های بی‌حاصل پدرش هم به تنگ آمده است و این که تمام مخالفین احمدی‌نژاد به واسطه حمایت رهبر مادام‌العمر ایران از او مجبور شده‌اند به طرز غم انگیزی خود را سانسور کرده و از تمام مواضع به حق خود عدول کنند نشان از یک انحراف عظیم اخلاقی در سیاست ما می‌دهد که در سخنرانی آقای محسن هاشمی رفسنجانی هم به خوبی هویدا است.

پیش‌بینی سی سال قبل از آنچه تغییر پیش‌نویس قانون اساسی به بار آورد

مطلبی از آقای نامشهور
برخلاف آن‌چه در ذهن عده‌ای از بنیان حکومت ایران نقش بسته است، انقلاب سال ۵۷ در ابتدای راه این نبود که اکنون شاهد آن هستیم. عکسی که در زیر می‌بینید تصویری است که روی جلد مجله امید ایران، ۳۰ سال پیش هشدار انحراف انقلاب را در قالب این ترسیم متفکرانه و هنرمندانه نشان می‌دهد.
اولین قانون اساسی ایران که به پیش نویس قانون اساسی معروف است برگرفته از بخشهایی از قانون اساسی وقت ایران و قانون اساسی فرانسه بود که توسط حسن حبیبی در پاریس تدوین شد و بر خلاف قانون اساسی بعدی اثری از ولایت فقیه و قدرتهای بی حساب و کتاب رهبری و شاه گونه در آن نبود. اتفاقا تاکیدی که بر الگو‌گیری فرانسوی این قانون وجود داشت این بود که فرانسه را بر خلاف انگلیس نه یک نظام پادشاهی بلکه جمهوری می‌دانستند. اما متاسفانه با اظهارات مظفر بقایی که اتفاقا اصلا هم شخص مذهبی نبود و همچنین با پیگیری‌های شدید حسن آیت، مجلس موسسان به مجلس خبرگان تغییرنام و اعضای آن هم به تناسب تغییر کردند و اصل ولایت فقیه با اشاره دکتر بقایی و پشتیبانی ارکان حزب جمهوری اسلامی در قانون اساسی گنجانده شد و این سرانجامی شد تا آگاهان این جریان عظیم و سرنوشت‌ساز تا به امروز که سی سال از آن جریان می‌گذرد، حسرت آن انقلاب به انحراف رفته را به دل داشته باشند که نمونه آن‌را در عکس ضمیمه مطلب شاهد هستید. اگر رهبری و ولایت فقیه در پیش‌نویس قانون اساسی، بر خلاف تمام قولهای انقلاب جا نمی‌گرفت امروز شاهد پستهای مادام العمر در راس نظام نبودیم و این همان چیزی بود که در واقع مردم به خاطر زدودن آن انقلاب کردند. کسانی که آن روز این تصویر را ترسیم کردند، گویا آگاهی بالایی داشته‌اند که این پیش‌بینی را داشته و توانسته بودند ولایت فقیه و قدرت رهبری را همانند اسب تروایی ترسیم کنند که به محض اینکه با فریب و خلف وعده، خود را به داخل قانون اساسی نفوذ داد، ویرانگری آن شروع شده و کشور را دهه‌ها به عقب راند. متاسفانه امروز مظفر بقایی و حسن آیت در قید حیات نیستند. مظفر بقایی که گویا نقش نامطلوبی هم در کودتای ۲۸ مرداد بر علیه دکتر مصدق ایفا کرده است، دارای وصیت نامه ای بوده است که به نظر می‌رسد نقش او را در به ثمر رساندن پروژه ولایت فقیه به خوبی روشن می‌نموده است ولی با کمال تاسف چندی پیش مجلس ایران از ربوده شدن این وصیت‌نامه که در مرکز اسناد مجلس ایران نگهداری می‌شده است، خبر داد و به این ترتیب ظاهرا بخشی از چگونگی و سرمنشاء پیدایش پدیده غیر اخلاقی ولایت فقیه همچنان در هاله‌ای از ابهام باقی خواهد ماند.

غلام‌علی حداد عادل ، غلام پدر داماد خود و نه غلام علی(ع)

مطلبی از آقای نامشهور
در برنامه بیست و سی امشب (۲۵ مرداد) به نشست حداد عادل با گروهی از دانشجویان طرفدار احمدی‌نژآد اشاره شد، او به نویسنده مقالات عالیجناب سرخپوش و خانواده رفسنجانی اشاره کرد و گفت آن کسانی که روزگاری چنین انتقادهای تندی را از رفسنجانی و خانواده‌اش می‌کردند امروز طرفدار بی‌قید و شرط رفسنجانی گشته‌اند. البته در عوام‌فریبی این آقایان و حضرات شکی نیست ولی ایشان توجه نمی‌کنند که جنبش سبز از هر کس که با حسن‌نیت به این جنبش مردمی پیوسته و برای احقاق حقوق به حق مردم و برانداختن دودمان پر از دروغ و ریای احمدی‌نژآد و رهبر مادام العمرش تلاش می‌کند حمایت می‌کند فارغ از این‌که پیشینه این افراد چه بوده‌ است. در واقع این رفسنجانی است که با حمایت از جنبش سبز می‌تواند قدری از اعتبار از دست رفته خود را باز یابد و نه اینکه اعتباری به این جنبش و تلاش مردمی بدهد. حال کسانی که قبلا منتقد ایشان بوده‌اند اگر امروز نکته مثبتی را از آقای رفسنجانی بیینند و از آن حمایت کنند کار ناصوابی نکرده‌اند. بد آنجاست که رهبر جنایت کند و آقای حداد عادل حمایت کند، بد آنجاست که آقای حداد عادل آنقدر به این حمایت رهبر وابسته شود که تحت هیچ شرایطی نتواند و یا نخواهد از آن پایین بیاید و سقوط رهبر را سقوط خودش بداند. بد آنجاست که آقای حداد عادل به واسطه این که راه نقد را بر پدر شوهر دختر خودش و مافیای قدرت پیرامون او به کلی بسته است و در نتیجه همانند غلامی حلقه به گوش مجبور به شنیدن افاضات آنها و اطاعت بی قید شرط از آنها باشد. بد آنجا است که سقوط رهبر به معنای سقوط و فنا شدن آقای غلامعلی حداد عادل باشد حتی اگر سی سال دست بوسی و تملق کرده باشد و برای خود به خیال خودش اعتباری کذایی و نادرست هم فراهم کرده باشد. بنابراین آقای حداد عادل بهتر از است اول نظری به عاقبت شوم خود در این نظام پر از خدعه و فریب بیاندازد قبل از اینکه به امثال اکبر گنجی و یا دیگرانی که در کنار آقای کروبی زمانی به انتقاد از رفسنجانی پرداخته بودند. امروز اکبر گنجی که در همین جمهوری اسلامی شش سال بی‌گناه در زندان بود و آن اعتصاب غذاهای سنگین و کمرشکن را تجربه کرد نه غلام و حرف شنو رهبر است و نه گوش به زنگ حرف آقای رفسنجانی. او آن چه را می‌گوید که وظیفه حرفه‌ای خودش به عنوان یک روزنامه‌نگار می‌‌داند که در حال حاضر آزادیخواهی یک ملت مظلوم و گذار به دموکراسی پایدار می‌باشد. اکبر گنجی در آخرین بیانیه‌اش حمایت و امضای ۲۶۰ تن از بزرگترین مفاخر فرهنگی و علمی جهان را پشت سر خود داشت و آقای رفسنجانی هم اعتبارات اخیر مردمی خودش را از مردم و از آزادمردانی چون اکبر گنجی و یا افراد صادق و مردم مسلکی چون مهندس موسوی و مهدی کروبی کسب می‌کند. در صورتی‌که آقای حداد عادل باید دعاگوی فرشته مرگ باشد تا قطع نفس رهبر مادام‌العمرش را به تاخیر اندازد چرا که با مرگ و یا عزل رهبر، آقای حداد عادل یک مرگ حیثیتی و دردناک را تجربه خواهد کرد که بارها از مرگ طبیعی برای خود و یارانش سخت‌تر خواهد بود.

سرانجام صادقانه زیستن زیر سایه سنگین رهبر مادام‌العمر


آنکس که چاپلوسی نکند، آنکس که اطاعت محض نداشته باشد، آن کس که صداقت خود را تقدیم مردم کند، آن کس که واقعا بخواهد برخواسته از مردم و از میان مردم و با مردم باشد پس باید این چنین به میان مردم برگردد و با بلندگوی دستی حنجره خود را پاره کند تا بلکه صدای مظلومانه مردم را به جایی برساند، کمی آن طرف‌تر بیگانه‌ای از دیار غربت، بی هیچ ‌ریشه و منصب با نام غریب جومونگ به این کشور می‌آید تا بلافاصله صدها میکروفن رسانه به اصطلاح ملی در برابرش و در اختیارش قرار گیرد، رسانه‌ای که خرج و رنجش به دوش ملت و قربان صدقه رفتن آن برای رهبر مادام العمر نظام مطلقه ولایت وقیح خواهد بود.
گویا در حال حاضر مردمان این سرزمین نامحرمان کشور خودشان هستند، عکس مقابل را ببینید و خود قضاوت نمایید:



سرمایه های نابود شده یک نسل به واسطه یک حماقت


مطلبی از آقای نامشهور
در کتاب خاطرات آقای منتظری نقل شده است که زمانی که در زندان شاه به سر می‌برده است بعد از روی کار آمدن جیمی کارتر به واسطه سیاست‌های حقوق بشری که دولت او دنبال کرد فشار بر شاه به قدری زیاد شد که ساواک مجبور شده بود روشهای شکنجه و بازجویی را کم کرده و تغییرات اساسی در اوضاع زندانیان سیاسی انجام دهد تا جاییکه بعضی زندانیها از کارتر در زندان به عنوان «جیمی‌جون» نام می‌برده‌اند. بعد از انقلاب ۵۷ جیمی کارتر روابط خود را با ایران ادامه داد. دموکراتها مواضع جنگ طلبانه‌ای همانند جمهوری خواهان نداشتند و حتی از پذیرش شاه هم به آمریکا در بدو امر خودداری کردند ولی پس از اینکه در پایان کار برای درمان سرطان خون، شاه به آمریکا منتقل شد دانشجویان احساسی ایرانی با هجوم به سفارت آمریکا و گروگانگیری کارکنان سفارت آمریکا دولت مهندس بازرگان را به شدت در تگنا قرار دادند تا حدی که پس از حمایت آقای خمینی از گروگانگیری، مهندس بازرگان بلافاصله استعفا داد. تلاشهای اعضای دولت موقت و شخص مهندس بازرگان و از طرفی دیگر نامداران نزدیک به رهبر آن زمان همچون بنی‌صدر ، قطب زاده و همچنین اعتراض بسیاری از روشنفکران دلسوز ایرانی و خارجی و بسیاری از دول جهان و سران بین الملل برای آزادی گروگانها و پایان این حرکت ابلهانه به هیچ جا نرسید چرا که حرف آخر آیت الله خمینی عوض نمی‌شد. اینجا بود که به عنوان آخرین تلاش شخص جیمی كارتر در چهارم فروردین 1359 نامه‌ای محرمانه خطاب به امام خمینی نوشت و در پیامی اعلام کرد: «ما آماده پذیرش حقایق جدید كه مولود انقلاب ایران است، می باشیم. این امر همچنان هدف و آرزوی ماست، زیرا من تصور می كنم كه ما هدف واحدی را كه صلح جهانی و برقراری عدالت برای همه ملل است، تعقیب می كنیم». اما در یک حرکت عجیب آقای خمینی دستور داد تا نامه كارتر منتشر شود. انتشار این نامه در آمریکا کار را برای كارتر خرابتر کرد. كیسینجر بلافاصله پس از افشا شدن محتوای نامه كارتر اعلام كرد:« آمریكا باید به مقامات ایرانی بگوید كه مهمانی تمام شده است». آقای خمینی کار خود را کرد و با سوء استفاده از شخصیت کاریزمای خود و ناآگاهی مردم زمانه خودش باعث شد تا به قول کسینجر زبان خوش آمریکا با ایران پایان یابد اگر چه خیلی از موافقین حکومت فعلی این ژستهای غیر ملی و بر خلاف موازین بین الملل را تحقیر آمریکا در آن زمان نامیدند ولی همین به اصطلاح تحقیر باعث شد تا جنگ عراق با ایران آغاز شود، یک میلیون کشته و زخمی و ۱۰۰۰ میلیارد دلار خسارت جنگ به بار آورد. دولت موقت صادق مهندس بازرگان از صحنه سیاسی محو شود، شاه هم هیچگاه به ایران مسترد نشود و در نهایت ایران و رهبرش هم به خواسته اش نرسند، در نهایت با ادامه لجبازی ایران، کارتر هم انتخابات دور بعد را فقط به واسطه همین گروگانگیری دانشجویان ایرانی و حمایت رهبر وقت به ریگان باخت و سیاستهای جنگ طلبانه ریگان هم حمایت و ادامه جنگ عراق و ایران و خسارت بیشتر برای ایران را به دنبال داشت. در واقع رئیس جمهور آمریکا که به واسطه فشارهای حقوق بشری خود بر دولت شاه و باز شدن فضای سیاسی ایران به نحوی عامل انقلاب ۵۷ و رهبری آقای خمینی شد توسط همین انقلاب و همین رهبر از سیاست آمریکا کنار زده شد. و در نهایت با شروع و ادامه جنگ و تبلیغات ایدیولوژیک مختص زمان جنگ و خونریزی سبب شد تا ارکان ولایت فقیهی در ایران مستحکم شود که سی سال بعد در زمان کنونی رهبر دیگری با عنوان ولایت مطلقه همان خودکامگی‌های ایدويولوژیک خود را به پشتیبانی نیروهای مسلح خود و عروسک ریاست جمهوری منتصب خود به پیش ‌برد. آیا قرار است استبداد عمل رهبر فعلی در مواردی مانند تاسیسات اتمی و مقابله با دنیای پیش و رو بار دیگر همانند قضایای سال ۵۸ موجب از بین رفتن سرمایه های نسل بعد شود؟

آقای کرباسچی: گمان نکنید سکوت شما حاشیه امن شما خواهد بود

مطلبی از آقای نامشهور
آقای کرباسچی در رژیم گذشته و فعلی تجربه زندان داشته است. اتفاقا همین محسنی اژه ای او را برای سه سال به گوشه زندان اوین انداخت و برایش شصت ضربه شلاق هم تجویز کرد. آقای کروبی با اشتباه عجیبی که کرد شکایت مظلومان ظلم شده را پیش متهم و ظالمی چون محسنی اژه ای و دستگاه قضایی برد. محسنی اژه ای و کلا دستگاه قضایی فعلی مسبب تمام جنایات رخ داده شده است بنابراین چگونه می‌توان داد را پیش متهم برد و انتظار داشت شخصی چون محسنی اژه ای که خود یکی از آمران دستگیری فعالین بی‌‌‌گناه سیاسی بوده است به ناگاه حامی کروبی و موکلین خورد و خمیر شده‌اش شود. مسلم است کلیه ادعاهای ایشان را کذب خواهد دانست و دستور دستگیری ایشان هم صادر خواهد شد. اما با این اوصاف کار از کار گذشته و آقای کروبی با این بیدادگری قوه قضاییه قطعا کارش به جاهای باریک کشیده شده است. اما حالا نوبت آقای کرباسچی است که کار او را ادامه دهد. مگر قرار نبود معاون اول ایشان در زمان ریاست جمهوری آقای کروبی بشود. بنابراین نباید حالا پا پس بکشد. این وظیفه ایشان است که دین خود را به جنبش سبز ادا نموده و نگذارد از آقای کروبی هم یک تواب ساخته شود که اعترافاتش از صداو سیما یا به قول دکتر سروش بیت‌الاحزان پخش شود. مردم هنوز آقای کرباسچی را دوست دارند و می دانند او در دوران مدیریتش مردمی عمل کرد و در بوجود آمدن جنبش دوم خرداد نقش مهمی را ایفا کرد اما باید یادآور شوم همانگونه که یاران ایشان یک به یک به زندان می‌روند و معلوم نیست چه بلایی بر سرشان خواهد آمد ایشان و دیگر یاران اصلاحات گمان نکنند در صورتیکه سکوت کنند حاشیه امنی برای خود فراهم می‌کنند . آسیاب به نوبت. کینه رهبری دامن تمامشان را خواهد گرفت و مطمئنا پس از مدتی که از دستگیری آقای کروبی و موسوی گذشت آنها هم تصفیه سختی خواهند شد. ای کاش آقای کرباسچی این نام نیک را برای خودش حفظ کرده و پا به میدان بگذارد قبل از اینکه جناح رهبری مادام العمر از میدان بیرونش برند بدون اینکه فرصتی برای فریاد کشیدن داشته باشد

میزان، رای رهبر مادام‌العمر است ( یک اقیانوس فریبکاری و حقه‌بازی)

(مطلبی از آقای نامشهور)
رهبر مادام‌العمر، رئیس قوه قضاییه را نصب می‌کند
رهبر مادام‌العمر، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام را تعیین می‌کند
رهبر مادام‌العمر، رئیس صداو سیما را تعیین می‌کند
رهبر مادام‌العمر، رئیس بنیاد مستضعفان، جانبازان و بنیاد شهید را تعیین می‌کند
رهبر مادام‌العمر، رئیس نیروی انتظامی کشور را تعیین می‌کند
رهبر مادام‌العمر، فرمانده سپاه پاسداران را تعیین می‌کند
رهبر مادام‌العمر، فرمانده ارتش جمهوری اسلامی ایران را تعیین می‌کند
رهبر مادام‌العمر، دادستان انقلاب و رییس دادگاه ویژه روحانیت و قضات را منصوب می‌کند
از همه مهمتر:
رهبر مادام‌العمر، اعضای شورای نگهبان و رئیس ۸۴ ساله آن را نصب می‌کند تا آنها با استفاده از نظارت استصوابی گلچینی از کم خطرترین‌ها و یا نورچشمی‌های رهبر را به اصطلاح برای انتخاب مردم در ریاست جمهوری و مجلس شورای اسلامی و خبرگان معرفی کنند.
رهبر مادام‌العمر، ولی این بار حتی به همین یک ذره انتخاب هم قانع نشد و رئیس جمهور را هم مستقیما خودش نصب کرد.
خبرگان هم که در نهایت نصب شده از جانب خودش هستند، به جای نظارت بر عملکردش به دعاگویی‌اش مشغولند. بنابراین رهبر غیر‌منتخب و منتصب را فقط یک نفر می‌تواند عزل کند و آنهم جناب عزرائیل است.
رهبر مادام‌العمر همچنین مجلسی را که پر از نمایندگان منتخب شورای نگهبان بود را پیغام داد تا به اعضای کابینه رئیس جمهور انتصابی رای اعتماد دهند. نمایندگان هم مثل بز اطاعت کردند.
اسم این حکومت را هم می‌گذارند مردم‌سالاری دینی، جمهوریت واسلامیت، که در آن میزان،رای ملت است. در کمال وقاحت در چشم این ملت نگاه می‌کنند و پوزخند تحویل‌شان می‌دهند. این که چیزی نیست در شعارهایشان حتی خونی که در رگ ملت است را از کیسه خلیفه به رهبر فرزانه هدیه می‌کنند.
شاه سابق علنا می‌گفت هنوز برای دموکراسی در ایران زود است و علنا هم اعلام کرده بود که می خواهد خودش سلطنت کند. هویدا نخست وزیر شاه هم زمانی در پاسخ به یک خبرنگار خارجی گفته بود بنده فرمان نمی‌دهم، در این مملکت فقط یک فرمانده وجود دارد و مابقی همه فرمانبردار هستند. اینها حداقل آنقدر مرد بودند که با این مفاهیم مدرن به مردم دهن‌کجی نکنند و به نام اسلامیت و جمهوریت و انتخاباتهای کذایی و دروغین یک دیکتاتور سر تا پا انتصابی را به مردم تحمیل نکنند تا در نهایت با این نوکر منتخب وقیح همچون خودش یک مملکت را به سمت ویرانی بفرستند.
صبح روز دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ در روزنامه‌های ایران این‌گونه نوشتند:
اعلی‌حضرت قدرقدرت قوی‌شوکت آسمان‌جاه عرش پایگاه اسلام پناه، یعنی خدایگان شاهنشاه‌ آریامهر بزرگ ارتشتاران فرمانده کل قوای ایران زمین ... مرد.
آيا تاریخ تکرار می‌شود؟

آقای دکتر قالیباف: گویا می‌فرمایید کثافت بد است، اما اگر رهبر دستور داد، باید خورد


مطلبی از آقای نامشهور
آقای دکتر قالیباف: نوار سخنان شما دیروز بعد از نه ماه بیرون آمد و مردم حرفهای شما را شنیدند. متاسف شدم که چرا بعضی‌ها باید به شما از موضع اعتدال بنگرند در حالیکه به نظر می‌رسد شما فقط افراط احمدی‌نژآد را کمی قابل تحمل‌ نشان می‌دهید و گرنه حرفهای شما کشور را به آن سوی دیگر پرتگاه سوق می‌دهد و از طرفی چون ریسمانی هم به قدرت مطلقه رهبر آویخته‌اید و سرنوشت یک ملت را به افکار منحرف خود و امثال خود گره زده‌اید، بیم آن می‌رود که در میانه آشوب شما و احمدی‌نژاد با این اتلاف وقت و سرمایه و انرژی آن‌هم در این دوران حساس، چیزی از کشور باقی نماند.
آقای قالیباف: رهبر هم یک انسان است مثل بنده و شما. ایشان خدا نیست و هیج تقدسی هم ندارد و به خدا و ولی‌عصر هم دسترسی ندارد و اگر ایشان ادعای چنین چیزی را دارند که مطمئن هستم ندارند بدون تعارف جواب می‌شنوید که دروغ می‌گویند. کما اینکه آقای احمدی‌نژاد هم در مورد هاله نورانی اطرافش در پیشگاه خلایق دروغ گفت و عین خیالش هم نیست. دوران فرعونها و رامسس‌های خداگونه، افسانه‌ها و خرافاتشان گذشته و ما در قرنی زندگی می‌کنیم که انسانها با گذشت هر روز به ناچیز و کم اطلاع بودن خود در برابر عظمت هستی بیشتر پی ‌می‌برند.
آقای قالیباف: در صحبتهایتان از کثافات، بی‌کفایتی‌ها، نامردمی‌های دولت فعلی به حد کمال صحبت به میان آوردید. ولی پس از هر مورد عنوان می‌کردید اگر رهبر دستور بدهد من هم پشت سر همین کثافات مانده و نه تنها از او حمایت می‌کنم بلکه دیگران را هم به آن تشویق می‌کنم. آخر این چه منطقی است؟ خدا هم از خلق چنین موجودی شرمنده می‌شود. او شما را آزاد خلق نموده و آزادگی جوهر اصلی هر انسان است. خدا با دادن کرامت عقل شما را از حیوانات متمایز نموده است و آنگاه شما گوسفندوار حاضرید پشت سر هر چوپان ظالمی مجری هر دستور نادرستی باشید. انسانها گاهی حرفهای بی‌تامل می‌زنند ولی از شما با این سن و سال چنین چیزی بعید است، از طرفی با سلامت نفسی که از شما سراغ داریم باور نمی‌کنیم طرفدار ظلم و ستم باشید. بررسی کنید شاید ایرادی در جهان‌بینی یا ایدئولوژي فکری خودتان بیابید که نیاز به یک بازنگری جدی دارد. اگر شما با این قافله باطل و جاهل به ریاست یک سلطان مطلقه می‌خواهید خود را در این گرداب غرق کنید، حداقل آنهایی‌ که سرمایه عقل خدادادی خود را پاس می‌دارند را رها کرده و بگذارید این انسانهای آزاد از این گوهر گرانبها در راه ساختن آینده بهتر برای خود و میهن‌شان استفاده کنند.
آقای قالیباف: بنا به همان آیین اسلامی که حداقل نام آن را خوب بلدید، شما مجاز به ورود به حوزه خصوصی افراد نیستید. اگر فلان وزیر کابینه در محفل خصوصی و چهاردیواری خانه خودش بدور از انظار عمومی و اشاعه فسق، شرب خمر کرده است، شما حق ندارید این موارد را عنوان کنید، این خودش از گناهان بزرگ است. ضمنا داشتن همسر فرانسوی جرم نیست و هیچ ربطی هم به بنده و شما ندارد. ورود به حوزه خصوصی خانواده کردان و مشائی هم از امورات ناصواب است. توهین به آقای امیر‌احمدی هم کار زشتی از جانب شما بود و این در حالی است که در حسن نیت ایشان هیچ شکی نیست. تلاش آقای امیراحمدی چه در دولت فعلی و یا دولتهای قبل برای ایجاد رابطه میان ایران و آمریکا به این خاطر بوده است که منافع ملت شما به جیب چین و روسیه نرود تا آنها کارخانه‌های سلاح‌سازی خود را تقویت کرده و برای دولت زیمباوه اسلحه بفرستند و رابرت موگابه نه به لطف دلارهای نفتی به مانند دولت ایران، بلکه به مرحمت اسلحه‌های چینی و روسی خود، ارتشش را در برابر مردم بی‌دفاع و بدبخت آماده نگاه دارد. آمریکا و اروپا با همه خباثتهایی که شما و اربابانتان از آنها نام می‌برید به حقوق بشری معتقدند که به آنها اجازه نمی‌دهد جوان مردم را دستگیر کنند و بعد از یک هفته با قلدری و بی‌واهمه جنازه شکنجه شده او را تحویل خانواده‌اش بدهند و آب هم از آب تکان نخورد. این قضایا آدم را به یاد سلطان و داروغه‌‌های باج‌گیر داستانهای قدیمی و سیاه‌چالهایشان می‌اندازد. شما بهتر است به جای تقلید کورکورانه از ارباب مطلقه و معاصر خودتان به فکر ارتقاء اخلاق دینی خودتان باشید که از تمام و کمال آن فقط چند مسیر تحریف شده برای استحکام قدرت اربابان عزیزتان در این دیار ویران‌شده برایتان باقی مانده‌ است.
آقای قالیباف : تمام دزدی‌هایی که در شهرداری و یا دولت، شما به آنها اشاره نموده‌اید توسط ارگانهای زیر دست رییس‌جمهوری صورت گرفته که به‌وسیله رهبر بر سر کار آمده و حمایت قاطع او را هم در همه زمینه‌ها از ابتدا تا‌کنون پشت سر داشته و دارد. مشکل ما در این کشور تا به امروز همین بوده است که همیشه یکی وجود داشته تا ضربه‌گیر رهبری باشد، که خود مسبب تمام مشکلات است ، اما امروز با جوشش مردمی این قضیه دیگر تاریخ مصرفش سر آمده است، امروز دیگر رهبر نمی‌تواند پشت سر کسی مخفی شود و همچنان مدح و ثنا بشنود. شما هم اگر می‌خواهید همچنان مدح و ثناگو و متملق ایشان بمانید بهتر است به نورچشمی و نوکر ایشان یعنی آقای احمدی‌نژآد گیر ندهید و گرنه ممکن است کاملا از چشم اربابتان بیافتید.
در پایان باید یادآوری کنم همان چهارسال پیش در هنگام حضورتان در انتخابات ریاست جمهوری که در مقابل آقای احمدی‌نژآد قرار گرفتید، با افتخار خود را سینه‌چاک رهبری نام نهادید. شاید خودتان را به نفهمی می‌زنید ولی شما که به گمان خودتان با حمایت رهبر عزیزتان قرار بود این پست را تصاحب کنید اما به گونه‌ای غم‌انگیز فریب این دستگاه را خوردید و با همان اعمال ناصوابی که در انتخابات توسط دستگاه رهبری صورت گرفت و شما هم در همین سخنرانی خود ذکر کردید، ناکام ماندید. با همه این امورات باز هم سنگ این ولایت مطلقه را به سینه زدن و سینه‌چاک نامیدن خودتان برای این ولایت خودساخته و نامردمی که حتی اکثریت قاطع مراجع تقلید هم پشت سر آن نیستند چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟

پاسخی به بی‌انصافی دکتر روح‌الامینی

مطلبی از آقای نامشهور
آقای دکتر روح الامینی که فرزندش زیر شکنجه جان سپرد در مراسم عزای فرزندش مطالبی را عنوان نمود که با ماهیت فاجعه رخ داده به کلی در تضاد است. جوابیه زیر خطاب من به آقاي روح‌الاميني است که از اين مصلحت انديشي‌هاي بي‌حاصل و اسف‌بار ايشان و امثال ایشان همانند بسياري، دل خوني دارم:

جناب آقاي دکتر روح الاميني: سلسله مراتبي که در اين نظام منجر به خرد شدن دهان فرزند بي‌گناه شما شد راس قدرتي دارد که به هيچ چيز به جز حفظ آن قدرت نمي‌انديشد و آن قدرت مطلقه همان رهبري است که براي حمايت از يک رييس‌جمهور دروغگو حاضر شد دستور سرکوبي اين همه انسان آزاده را صادر کند. ممکن است ايشان مستقيما دستور خرد کردن دهان پسرتان را با مشت و لگد يک عده قصي‌القلب نداده باشد اما امثال شما کبک‌وار نمي‌توانيد مسئوليت اين جنايت را از دوش ايشان و زيردستانشان از جمله دوست عزيزتان آقاي ضرغامي برداريد.
آقاي دکتر روح‌الاميني: بر خلاف آنچه شما گفتید، این مصادره شهادت فرزندتان به نام رهبر قدرت‌طلب ایران است و آب در هاون کوبيدن امثال شماست، نه مردم و راديوهاي مستقلي که شما مغرضانه متهم‌شان مي‌کنيد. چرا که وجود اين شهيد در اعتراضات و شهادت غم‌انگيزش حاکي از اختلاف عقيده او با همان کساني است که شما سنگشان را به سينه مي‌زنيد. راديوها و رسانه‌هاي بيگانه در کشورهاي پيشرفته وظيفه حرفه‌اي خود را انجام مي‌دهند و همانند دوست عزيز شما آقاي ضرغامي جيره‌خوار، حقوق بگير و دست‌نشانده رهبر مادام‌العمرشان نيستند تا مجبور باشند چنان بگویند و آن‌گونه عمل نمایند تا مبادا مقرري‌شان قطع شده و مقام و منصبشان بر گرد ايدئولوژيهاي انزجارآور رهبر و دار و دسته مخوفش پايدار مانده و از دل آن، پديده‌هاي تلخ و ناميموني همچون رييس‌جمهور متقلب فعلي سر برآورند.
آقاي دکتر روح‌الاميني: در مراسم عزای فرزندتان و در حاليکه او دستش از اين دنيا کوتاه است آنچه مي‌خواستيد از قول پسرتان گفتيد ولي چقدر بي‌انصافيد که رعايت آن دهان خرد شده را نکرديد، مردم ايران سي سال است با اين ارزشهاي به قول شما انقلابي آشنا هستند. سخنان و شعارهايي که هیچ قالبي به جز عوام‌فریبی عده‌ای ناآگاه در جهت حفظ بقاء و قدرت‌پرستي ويرانگر ندارد. اين ارزشها و اين ميهن اسلامي بدون صداقت و درستي که امروز شاهد آن هستيم بدرد شما و همان دوستان صدا و سيمايتان مي‌خورد تا همچنان حرفهايتان را رنگ ولعاب داده تا پوشاننده کجي‌ها، فقر و فلاکت آن مردم بي‌گناهی باشد که گناهشان فقط و فقط خواست آينده‌ای بهتر براي خود و فرزندانشان است.
آقاي دکتر روح‌الاميني: من نمي‌دانم دکتراي شما چيست ولي گويا برخلاف ظاهرتان چيز زيادي از واقعيت دين و اخلاق در وجودتان نيست تا متکبرانه وظيفه همه را برایشان مشخص کنيد و به قول شما مردم بیایند و دست در دست هم با وحدت، خانواده بزرگ انقلاب اسلامي در راه پيشرفت نظام حركت كنند و فرصت طلبان را مايوس نمايند. جدی می‌فرمایید؟! کدام خانواده؟ خانواده‌اي که سران آن برادرکشي مي‌کنند، کدام انقلاب؟ انقلابي که فقط به قدرت مي‌انديشد، کدام اسلام؟ اسلامي که دروغ بزرگترين گناه کبیره در آن ذکر شده است، کدام پيشرفت؟ پيشرفتي که راهسازي جاده‌ها را فداي اتم و فن‌آوري هسته‌اي مي‌کند تا سالي بيست وپنج هزار نفر در جاده‌ها تلف شوند و به پیشواز فرزند گرانقدر شما بروند. دکتر عزیز این لطیفه‌های تلخ امروز دیگر خریداری ندارد.
آقاي دکتر روح‌الاميني : مردم براي پيوستن به انقلاب و بعضی ارزشهاي باطل شما منتظر فراخوان و دستور شما نيستند. لطفا از جايگاه پاک و سرخ شهادت فرزندتان براي فراخوانهای باطل و غير‌اخلاقي خود استفاده نفرماييد. ضمنا اين مردم هستند که تصميم مي‌گيرند فرزند بي‌گناهتان را دوست داشته باشند و او را در قلبهاي خود زنده نگاه دارند، نه شما و اگر شما اين امورات را مصادره مي‌ناميد این به دليل ارزشهاي غلط انقلابي خود شما است و نه انسانهاي آزاده و رسانه‌هاي مستقل و غير مزدور جهان. لطفا شما حرکت اعتراضی و صادقانه مردم و فرزندتان را برای احقاق حقوق از دست رفته خودشان و حمایت مردمان جهان از آن را به نفع اهداف ناصحیح سروران بی‌رحم خود مصادره نکنید.
آقای دکتر روح الامینی : ضمن عرض تسلیت به شما و خانواده داغدارتان این نکته پایانی را هم در نظر داشته باشید که اگر هم به گفته شما فرزندتان گرایش‌های شما را داشته است و حتی اگر بالفرض محال ولایت پر از ظلم حکومت فعلی را هم قبول داشته است، شک نداشته باشید که اگر آن مرحوم امروز زنده بود، با آنچه بر سرش رفته و آن‌چه با تمام وجود خودش از این همه قساوت و ناجوانمردی لمس کرده بود، دیگر هیچ اعتقادی به امورات فعلی برایش باقی نمی‌ماند. گمان نمی‌کنم لازم باشد تمام افرادی که همانند شما فکر می‌کنند به چنین نقطه‌ای برسند تا تفاوت حق و باطل را درک کنند. لطف بفرمایید در آینده در گفته‌هایتان اندکی تامل بفرمایید تا بنای سخن‌شما بر صداقت و انسانیت استوار باشد و نه بر مبنای خوشایند عده‌ای قدرت‌طلب و مردم‌فریب.

چرا رهبر این همه هزینه و اعتبار را خرج احمدی‌نژآد می‌کند؟

مطلبی از آقای نامشهور
ماوقع انتخاباتی پس از بیست و دوم خرداد در ایران تکلیف خیلی مسائل، اشخاص و افکار را روشن کرد. اگر شکی هم بود برطرف شد. کوتاه سخن اینکه آنقدر دروغهای آشکار در این انتخابات توسط حاکمان فعلی ایران به مردم خودشان گفته شد که دیگر در راست نگفتن آنها به خارجی‌ها هیچ شکی باقی نگذاشت. وقتی برای حفظ یک قدرت با افکار معیوب و ناسالم با این وقاحت و قساوت مردمی توسط سران کشور خودشان سرکوب می‌شوند، بی‌گناهان کشته می‌شوند، بی‌پناهان شکنجه می‌شوند، حقها ضایع می‌شود، در امانتها خیانت می‌شود، امیدها در هم شکسته می‌شود، منابع،فرصتها و امکانات خاکستر می‌شود ، آیا همه اینها فقط برای این بوده است ‌که رهبر یک مملکت گرایش معیوب به یک مغز مریض و فکر پریشان دارد؟ آیا رهبر ایران این همه هزینه را پرداخت و اعتبار اندک باقیمانده خود را این‌چنین بی‌مهابا آتش زد فقط برای حمایت از این چهره سیاه تاریخ ایران. پاسخ زیاد دور نیست اما رسیدن به آن کمی به امورات جهانی باز می‌گردد و در این گرد و خاک و شرایط فعلی یقینا فکرها از این شک و تردیدهای پیاپی آن قدر ثبات نیافته است تا به اندرونی مغز ناسالم رهبری و اطرافیان متملق او رسوخ کرده و بنیانهای ویرانگر درون آن‌را برای افکار عمومی آشکار سازد. واقعا نظام مخوف رهبری نامنتخب، انتصابی و غیر مسئول ایران از شخصیت احمدی‌نژآد چه انتظاری دارد که از دیگر نامزدهای حذف شده نمی‌توانست انتظار داشته باشد. جواب این سوال در حذفهای پی در پی اشخاص با صلاحیت و وظیفه‌شناس حکومت است که پشت سر هم توسط مراکز قدرت به حاشیه رانده می‌شود و یا گوشه زندانها به فراموشی سپرده می‌شوند. و این همان چیزی است که جهان در سالهای اخیر یکپارچه بر علیه ایران قطعنامه صادر نموده است. شعار انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست بخشی از هویت فعلی این رژیم گشته است و جالب این‌ است که جهانیان و همچنین ملت مظلوم ایران هم این مطلب را قبول کرده‌اند که مشکلی با تولید انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای ایران ندارند. آن چه مشکل همه ما با حکومت ایران است، وجود افراد غیر مسئول با افکار شبه کمونیستی دوران جنگ سرد است. ملت ایران این بار یکپارچه پشت سر نامزدهایی ایستاد که به تعالی و کرامت انسانی مردم ایران می‌اندیشیدند و نه ایدئولوژیهای سراسر مطرود و منفور عده‌ای قدرت‌طلب با عقده‌های فروخفته که بسان آتشفشانهای سهمگین برای بلعیدن مخالفین فکری خود در سراسر جهان لحظه‌شماری می‌کنند. رئیس جمهور فعلی و محبوب آمریکا خود منتخب مردمی است که نسل پیشین آنها اولین بمب اتم را بر سر بشر فرو ریختند، اما دوست دارم حسن نیت به خرج داده و با نگاهی مثبت بگویم که شاید به همین دلیل است که دنیا و علی‌الخصوص غرب نگران دستیابی سران حکومت ایران به بمب اتم هستند. شاید به همین دلیل است که بخش عظیمی از انرژی سیاست خارجی آمریکا و اروپا برای حل این مشکل از طریق گفتگوی صریح و مستقیم با سران حکومت ایران اختصاص داده‌ شده است. مردم می‌پرسند چگونه آمریکا می‌تواند سالانه به اندازه درآمد نفت ایران ( حدود ۳۱ میلیارد دلار) خرج نگهداری سلاحهای اتمی و کشتار جمعی خود کند اما به کشور‌های دیگر از جمله ایران، در این خصوص امر و نهی کند. فکر می‌کنم بسیاری جواب‌ خود را در خلال آنچه در ایران گذشت، گرفتند. همه دیدند که رهبر ایران قطعا با یک رییس جمهور وظیفه‌شناس و خواهان پیشرفت نمی‌تواند مقاصد مشکوک هسته‌ای خود را پیش ببرد. میلیاردها دلار بدون هیچ شفافیتی از بودجه‌های عظیم نفتی گم می‌شوند و به زیرزمینهای نطنز و یا مشابه آن سرازیز می‌شوند و تنها راه برای سرپوش گذاشتن بر آن یک رئیس‌جمهور دروغگو و متقلب است. آیا رهبر می‌توانست چنین انتظارات نادرستی را از نامزدهای سالم جنبش سبز داشته باشد. این نامزدهای سبز پس از این انتخابات رسوا با شجاعت و همت خود ثابت کردند که گمان رهبر صحیح بوده است و آن‌ها افرادی نبوده‌اند تا بگذارند انسانیت و حیثیت یک ملت طعمه شغالان و کفتارهایی شود که جغدهایشان سالهاست این آواهای شوم خود را در این دوران تاریک و افسرده بر فراز سرزمین ما سر داده تا همچنان کشور پر‌ظرفیت ما را به یکی از منفورترین‌های دنیا بدل سازند. آری معمای حمایت بی‌دریغ، غیر منطقی و ظالمانه رهبر ایران از این رئیس جمهور سرتا پا نفرت چیزی جز پیشبرد مقاصد ویرانگر هسته‌ای نمی‌تواند باشد. می‌دانیم آمریکا و به خصوص رئیس جمهور محبوب آن باراک اوباما روی مذاکره مستقیم با ایران حساب باز کرده بود و احتمالا همچنان هم خواهان آن است. اما آيا چنین تغییر بهت‌آوری در نتیجه انتخابات نظر آنها را عوض نکرد؟ آيا نشستن پای میز مذاکره با مهندس موسوی و یا رییس‌جمهور غاصب فعلی را یکسان می‌دانند؟ گمان می‌کنم جواب آن‌ آشکار باشد. شما نمی‌توانید از زبان کسی که با وقاحت تمام به مردم خودش چهارسال به طور مداوم دروغ گفته است، انتظار شنیدن حرف راست داشته باشید. فکر می‌کنم مذاکره با چنین شخصی مضحک و زننده باشد. مگر این‌که بخواهند اهداف سیاسی خاصی را از این مذاکرات علیرغم وجود مضرات ذکر شده در آن برای رسیدن به هدفهای خاصی دنبال کنند که با توجه به شخصیت سالم و اخلاقی که از شخص باراک اوباما در جهان ارائه شده و الحق اکثریت به آن اذعان دارند، چنین چیزی بعید به نظر می‌رسد. این روزها در کشور ما صداقت و سلامت نفس در بین حاکمان ما کالایی کمیاب و دست‌نیافتنی شده است. وقتی نامزدهای انتخاباتی سبز ما با نوید بازگرداندن صداقت به سیاست به پای صندوق آمدند و ما را هم گرد خود جمع نمودند، همه ما شادمانه به انتظار مناظر سبز پیش و رو و پاک شدن چهره تاریک فعلی لحظه‌شماری می‌کردیم، همان لحظات سبزی که ملت آمریکا با انتخاب اولین رئیس‌جمهور سیاه‌پوست در پیشرفته‌‌ترین کشور دنیا پدید آوردند و ما ایرانیان با غرور تمام آن‌را به دوم خرداد ایران تشبیه کردیم، اما افسوس که صاحبان قدرت چنان ماتم ظالمانه و بی‌رحمانه‌ای نصیبمان کردند که در خواب منفی‌ترین افراد هم نمی‌گنجید. و خلاصه آن‌که عدم دخالت رئیس جمهور آمریکا در اوضاع پس از انتخابات ایران برای ندادن بهانه به رهبر ایران و دشمن تراشی‌های دائمی‌اش، قابل ستایش بود. اما امیدوارم اگر هنوز هم سران کشورهای مهم و مسئول جهان برای مذاکره با زمامداران ناسالم ما اصرار دارند، این نکته را به‌یاد داشته باشند که آن طرف میز مذاکره دستهایشان آلوده به خون صدها و شکنجه و زندانی کردن هزاران نفر است، تبسم بر لبانشان و کینه بر دلهایشان نقش بسته است، و آنچه از آنها خواهند شنید احتمالا چیزی نخواهد بود به جز دروغ!

فریب یک ملت تا کجا؟

مطلبی از آقای نامشهور
حتما واژه مردم‌فریبی را این روزها زیاد شنیده‌اید که سردمدارانش را دولت غاصب دهم و رهبر مادام‌العمر حامی آن تشکیل می‌دهند. ولی جدیدا این قضیه فراتر رفته و به رسانه‌فریبی بدل گشته است. این روزها در همین رادیوهای خارجی هم منعکس شد که ایران خودور بزرگترین خودروسازی خاورمیانه در آستانه ورشکستگی قرار دارد. تعجب من از آن قشر ناآگاه نیست که چرا چنین دروغ بزرگی را باور می‌کنند. مردم حق دارند با این سانسور و خفقان شدید زیاد از ماوقع آن آگاه نباشند ولی چگونه رسانه‌ها و دیگر افراد آگاه یک سوال اصلی را در برابر این ادعای بی‌اساس قرار ندادند. ایران خودرو یک تولید کننده انحصاری اتومبیل در کنار سایپا است و هر دو دولتی هستند. اینها هیچ رقیب خارجی و داخلی ندارند و مردم هم مجبور به خرید اتومبیلهای بی‌کیفیت و غیراستاندارد آنها به هر قیمتی هستند. چگونه امکان دارد درچنین شرایطی یک کارخانه ورشکست شود. اصل قضیه را از قول یکی از مدیران ایران خودرو بشنوید که می‌گوید همانند تمام دروغهای دیگر دولت احمدی‌نژآد، هدف کنار زدن مدیر اصلی ایران خودرو ( که از زمان دولت محمد خاتمی در این پست قرار داشت) بود که اخیرا کنار رفت. اما این امر به قصد لجن کشیدن مدیریتهای قبلی و عملکردش با نشان دادن ضرر هنگفت در ترازنامه‌های این شرکت و حساب‌سازی‌های نادرست بود تا پس از چندی و با وجود مدیریت جدید منصوب احمدی‌نژآد ناگهان پس از یک سال سود حقیقی سالیانه آن‌را به رسانه‌ها عرضه کرده و آن را از دستاوردهای دولت دهم قلمداد کنند. دولتی که حتی پروژه هایی که در زمان او صورت نگرفته را به نام خودش کرده است قطعا از انجام چنین تبلیغات دروغینی باکی به دل راه نمی‌دهد. فراموش نکنید واحد تولیدی شما زمانی ورشکست می‌‌شود که شما در عرصه رقابت نتوانید با قیمتی که دیگر کمپانیهای رقیب که محصول مشابه شما را تولید می‌کنند رقابت کنید و در نتیجه فروش خود را از دست داده و نهایتا از عرصه رقابت حذف شوید. ولی در بازار خودرو کدام خودروساز خارجی اجازه رقابت با ایران خودرو را پیدا کرده است. مردم هم امکان دیگری جز خرید این خودروهای نامرغوب ندارند و ناخواسته پولشان را به جیب انحصارگران دولتی سرازیر می‌کنند و آنها هم با بی‌اخلاقی و نامردمی اهداف نامشروع سیاسی خود را حتی به قیمت دروغهای بزرگی همچون آنچه در بالا ذکر شد، پیش می‌برند. این امورات ناصواب برای افرادی که در متن ماجراها هستند بسیار غم‌انگیز است. این که ما غیر مرغوب‌ترین خودروها در جهان را با بالاترین قیمتها ناچار به استفاده هستیم، این که درصد زیادی از 25 هزار کشته ای که سالانه ایران را به خطرناکترین کشور از لحاظ تصادفات جاده‌ای بدل نموده است به علت کیفیت بد خودورها است، این که خودروهای ایرانی پر‌مصرف‌ترین خودروهای جهان هستند و هر سال بخش عظیمی از سرمایه‌ها و منابع زیرزمینی این ملت را خاکستر می‌کند، این‌که این خودروها از آلوده‌ترین نوع در جهان هستند و عامل مرگ و میر بسیاری به علت ضایعات تنفسی هستند و موارد بیشمار دیگر... واقعیتهای تلخ نظام سلطه‌گر و مردم‌فریب ما هستند. با همه این امور می‌دانیم که اکثریت مردم از این امور آگاه نیستند اما این که چگونه این عوام‌فریبی می‌تواند به چنین رسانه‌فریبی گسترده‌ای بیانجامد جای سوال دارد.

کاریکاتور آخرین دیکتاتور

مطلبی ازآقای نامشهور
از دوران دیکتاتور مغرور قبلی که با اشتباهات فاحش خود مملکتی را به آتش انقلاب سپرد، سی سال می‌گذرد. حال پس از سه دهه جلوس بر تخت سلطانی، دیکتاتوری دیگر همچون شما در مراسمی شرم‌آور با عده‌ای کاسه لیس و با تنفیذی نامشروع روبروی مردم ایستاده و از آن صدا و سیمای نامردمی به گونه‌ای سوزنده‌ آن تکبرات سلطان‌گونه و تهوع آور خود را تکرار می‌کند. جملاتی بس سوزنده که مطمئنا آتش به جان عده زیادی زد. آن یکی دیکتاتور سی سال پیش آنقدر سلامت نفس برایش باقی مانده بود که در اوج قدرت هم به تحقیر مخالفانش به این وقاحت نپردازد.
آقای رهبر مادام العمر: آن دیکتاتور سی سال پیش در پایان کار صدای انقلاب مردم را شنید و تلاش دیرهنگامش را برای جبران شروع کرد ولی عده‌ای همچون شما که بر موجهای احساس مردمی بعضا هیجانی و نا‌آگاه سوار بودید، آن مصادره غم‌انگیز را به نام استقلال، جمهوریت و به ظاهر اسلامیتی رغم زدند که مابقی آزادی وعده داده شده را هم به تاراج برد، و این فرآیند بسیار پر هزینه شما که به سنگینی نابود شدن یک نسل بر پشت ملت ایران سنگینی می‌کند، شخصی همچون شما را بر مسند مادام‌العمری کشوری نشاند که شعارش مبارزه با استبداد و سلطنت بی‌مسئولیت و فاسد بوده است. امروز این سلطنت مادام‌العمر به ولایت مطلقه فقیه مادام‌العمری تبدیل شده است که آنقدر وقیح باشد که این جوشش و اعتراض به حق مردم را کاریکاتور انقلاب ۵۷ بنامد. آن هم شور مردمی که برای اساسی ترین حق خود یعنی اعتراض به تضعیع ناجوانمردانه رای خود در انتخابات اخیر به میدان آمده بودند.
آقای رهبر مادام‌العمر: ملت ایران شما را کاریکاتور شاه سابق نام ننهادند ولی انصافا در مقام مقایسه، روی آن دیکتاتور را با این گفته‌های ناشایست خود سفید کردید. شاهی که فرماندهی ششمین ارتش جهان را در دست داشت اگر می‌خواست (که نخواست) آنقدر قدرت و امکانات داشت که به جای ترک کشور، همچون شما به خون و خونریزی و قلع وقمعش ادامه دهد و ساواکش را به جای انحلال تقویت کرده و از نوع اردوگاههای کهریزک شما بیشتر احداث کند و امثال شما را درهمان زمان تشنه‌وار مجبور به لیسیدن آب کف کانتنیرهای کهریزک نماید، جلادانش دهانتان را خرد کرده و جنازه کبودتان را تحویل قبرستان بدهد. او تمام این قدرتها را فرو گذاشت و با اشکهای روان و سرشار از پشیمانی بی‌حاصل از کشور رفت، با این تفاوت که حداقل در این کره خاکی دشمنی برای خودش و ملتش نساخته بود، آنچه بود آبروی حداقلی برای جماعتی بود که همانند امروز از نشان دادن گذرنامه کشورش در برابر دیگر ملل شرمگین نمی‌شد، حال شما را چه جای این همه نخوت تا این چنین با مردم سخن بگویید، در حالیکه همه دنیا را دشمن خود و ملت ایران کرده‌اید تا مجبور باشید برای بر مسند ماندن از جیب ملت خرج کرده و خزانه‌های کشور را تقدیم روسیه و چین نمایید. هر چند آنها هم منابع این ملت را به یغما برده و التماسهایتان را وقعی نگذاشته و با فضاحت تمام قطعنامه‌های سازمان ملل را هم بر علیه شما و رییس جمهور نورچشمی تایید کنند و حال پس از دو دهه، داغ ساختن همین یک نیروگاه اتمی را هم به دلتان بگذارند. ولی شما را چه باک که تا این نفت مفت برای شما فراهم است، بی‌رحمانه می‌سوزانید و خود و نورچشمی‌ها را گرم نگاه داشته و دود و خاکسترش را هم به چشم این ملت بی‌گناه حواله می‌کنید.
آقای رهبر مادام‌العمر: از زمانیکه شما را می‌شناسیم بعضی الفاظ، همچون «دشمن» همواره وصله دهان شما بوده است و با آن دشمن تراشی‌های کاذب و بی‌حاصل خود به جز نفرت و غم و اندوه چیزی برای ملت نساخته‌اید و از دیگر سوی بیزاری دیگر ملل را از خود ساخته و پرداخته‌اید. اما سخنان این روزهای شما از جنسی دیگر بود. مطمئن هستم که این حرفهای گنده تر ازدهان از آن ذهن تنگ و تاریک شما تراوش نمی‌کند و قطعا در میان آن اطرافیان چاپلوس شما کسانی هستند تا این گونه به شما خط بدهند و حرف در دهانتان بگذارند تا همچنان از تظاهرات مردمی به خیال خودتان کاریکاتور بسازید، کشته‌ و زخمی‌های مردم را اغتشاشگر نامیده و کاندیداها و هواداران نامزدها را عامل بیگانه معرفی سازید و مجموع همه این اعتراضات به حق را وارونه جلوه داده و کودتای مخملین بر علیه قدرت نامشروع و نامنتخب خود قلمداد نمایید. و این‌ها حاصلش چیزی جز نفرت پراکنی بیشتر و دورشدن بیشتر از مردم نخواهد بود.
آقای رهبر غیرمنتخب: زمانیکه صدام در عراق با انتخابات ساخته و پرداخته خود و دستگاه مخوف استخبارات همگان را به پای صندوقهای رای آورده بود تا تاییدش کنند و همگان هم از ترس چنان کردند، کسی باور نمی‌کرد ساعتی پس از سرنگونیش توسط دشمنان خبیث شما آمریکا و انگلیس، همان ۹۹ درصد مردمی که از ترس به او رای داده بودند در حال ادرار کردن بر مجسمه واژگون شده‌اش باشند. چیزی که تا روز قبل از آن تصورش هم برای ملت عراق همچون کابوس دهشتناکی تلقی می‌شد. گمان نکنید با اعترافات ساختگی دستگاه اطلاعاتی مخوف خودتان از فرزندان این ملت، شما چیزی بر محبوبیت و یا مقبولیت خود اضافه کرده‌اید، بلکه هر چه بیشتر خود را در چاه نفرتی فرو می‌کنید که همقطاران و دیکتاتورهای پیشین شما تجربه‌های تلخی از آن را برای شما به ارمغان گذاشتند تا پند شما نشود و به امورات نابخردانه خود ادامه دهید.
آقای رهبر مادام‌العمر: این تظاهرات و شور مردم نه تنها کاریکاتور انتخابات ۵۷ نبود بلکه حتی مقایسه آن انقلاب و وصل آن به این رویداد هم ظلم بزرگی بود به موج سبز و زیبای مردمی. این ملت این بار بر خلاف گذشته دقیقا می‌داند آرمانش چیست در حالیکه سی سال پیش نمی‌دانست. می‌داند حرکتش ره به کجا می‌برد در حالیکه آن زمان نمی‌دانست. می‌داند که وسیله‌ کارش چیست در حالیکه آن زمان نمی‌دانست. آری، آن زمان همه پشت سر یک فرد قرار گرفتند و این بار همه پشت سر یک اندیشه و سیستم ، آن زمان شور و احساسات از ایدئولوژی یک فرد ناشی می‌شد و این بار این شور و ایثار برای احیای یک حق از دست رفته است. آن زمان محو یک سیستم بدون توجه به عواقب آن مد نظر بود و این بار اصلاح یک سیستم ناقص با رهبری فردی ناصالح مد نظر است، آن زمان ما و شما هر دو به درستی آن واقعه بدفرجام را انقلاب نام نهادیم که متاسفانه کشور را به اعماق قرون فرستاد و این بار ما این واقعه را احقاق حق از دست رفته می‌نامیم اما شما با آن ذهن پریشان و ناسالم خود آن را انقلابی مخملین و یا به خیال خودتان کاریکاتور کارهای ناصواب و استمرار دیکتاتوری خود می‌نامید. اگر این رویه و مرام غیر قابل تغییر شما هست و خواهد بود پس شما به این افاضات و حرکات اهانت آمیز خود ادامه دهید تا در آینده‌ای نزدیک، تاریخ معاصر، کلکسیون کاریکاتورهای خویش را از دیکتاتورهای قرن بیست و یکم با تصاویری از امثال شما تکمیل نماید. احتمالا آن زمان خیلی دور نخواهد بود.

تصویری که می تواند دولتی را محو سازد


اگر در انتخابات تقلب نشده است که شده است ، اگر رییس جمهور بارها و بارها دروغ نگفته است که گفته است ، اگر دولت تمام امکانات را برای عوام فریبی استفاده نکرده است که کرده است ، اگر رهبر حمایت بی‌چون چرا از این دولت نکرده است که کرده است ، اگر در امانت مردم خیانت نشده است که شده است، اگر اکثر نیروهای وفادار به انقلاب اکنون در زندان نیستند که هستند و بسیاری از اگرهای دیگر که نشان از یک خیانت بزرگ به مردم دارند. طبیعی است که این خیانت اعتراض به همراه دارد و این اعتراض هم نتیجه غم‌انگیزی مانند عکس مقابل را به همراه خواهد آورد، نمی دانم آیا احمدی‌نژآد و رهبر مادام العمر که نام دین را هم طوق گردنشان کرده‌اند با دیدن این تصویر به خاطر نمی‌آورند که تمام این خیانتها و نادرستیها و دروغهای آنها بوده است که این تصویر دلخراش را رغم زده و این خانم را به خون آغشته کرده است. در کشورهای پیشرفته یک اشتباه مالی از سوی یکی از سران اول کشور منجر به تعویض دولت و محو آن از صحنه سیاسی برای سالها می‌شود، تصور کنید اگر چنین حادثه‌ای از بابت خیانتشان به امانت مردم در کشورشان رخ دهد چه بلایی بر سر سیستم کشورشان خواهد آمد. وقایع این چنینی در دنیای مدرن امروز جایی ندارد اما دیکتاتوری وحشتناک رهبری مادام العمر ایران با آن اختاپوس مافیایی قدرت پیرامونش گویا قرار نیست به این سادگی کوتاه آمده تا این ملت بتواند نفسی تازه کند و متاسفانه چنین تصویر غم انگیزی هم بر صفحه اول تمام خبرگزاریهای جهان نقش می‌بندد. این ندا، ندایی است که بر روح همگان نقش خواهد بست و هیچگاه از یادها زدوده نخواهد شد.

اگر آن روز سکوت نمی‌کردید به این روز نمی‌افتادید

مهندس موسوی بدون نام‌بردن، به غلامعلی حداد عادل اشاره کرد که شورای نگهبان یک دهه قبل ناجوانمردانه هفتصد صندوق را در یکی از سالم‌ترین انتخابات ایران باطل کرد تا او را به مجلس ببرد و علیرضا رجایی را به ناحق حذف کند. مهندس موسوی گفت: «من می‌پرسم شما که در انتخابات مجلس ششم ۷۰۰ صندوق را ابطال کردید تا یک نفر را وارد مجلس کنید چرا الان چند صد صندوق را باز نمی‌کنید تا در یک برنامه زنده تلویزیونی مردم ببینند که چند تعرفه بدون سریال وجود دارد؟»
آری ۹ سال پیش بود که ۲۹ نفر از عزیزترین و بهترین یاران اصلاحات به همراه هاشمی رفسنجانی که نفر سی‌ام شد با رای‌های میلیونی کرسی های مجلس را در شهر تهران از آن خود کردند. چه امیدی در جامعه وزید و اکثریت مردم که هوشمندانه بهترین‌ها را انتخاب کرده بودند، عاشقانه منتظر تحول بودند. اما فردای اعلام نتایج، شورای نگهبان درعین ناباوری مردم، روی انتخابات دست گذاشت و خلاصه اینکه با زدن اتهام‌ها‌ی واهی به کارکنان وظیفه‌شناس وزارت کشور همچون تاج‌زاده که اکنون در زندان به سر می‌‌برد، کل انتخابات را زیر سوال برد و در نهایت هم هفتصد صندوق را باطل کرده و علیرضا رجایی، نیروی ملی مذهبی که رتبه ۲۶ را از آن خود کرده بود و از او به عنوان یکی از افراد مطرح برای تصدی ریاست مجلس نام برده می‌شد را از جمع برندگان مجلس ششم خارج کرده و به جای او غلامعلی حداد‌‌عادل را وارد مجلس کرد. ضمنا شواری نگهبان رتبه هاشمی‌رفسنجانی را از سی‌ام به بیستم تغییر داد، آن موقع بر خلاف امروز آقای رفسنجانی بسیار به رهبری و قصاب انتخابات یعنی احمد جنتی نزدیک بود، آن چنانکه احمد جنتی حاضر شد ۷۰۰ صندوق را، هم برای او و هم برای غلامعلی حداد‌عادل خویشاوند عزیز رهبر مادام‌العمر ایران سر ببرد. در همان انتخابات آقای کروبی عزیز رتبه ۲۷ را در مجلس اصلاحات از آن خود کرده بود و بلافاصله هم به ریاست مجلس منصوب شد اما متاسفانه ایشان و آقای خاتمی با همان روحیه همیشگی خودشان قدرت پایداری در برابر چنین فاجعه ای را نداشتند و همان نطفه نامشروع آغاز مرگباری شد بر انتخابات‌های بعدی و شورای نگهبان و دستگاه قدرت طلب را به جایی رسانید که امروز از قول مهندس موسوی باید چنین حقایق تلخی را در مورد انتخابات بشنویم و آقای کروبی هم مجبور است از جان مایه ‌گذارد تا بلکه ذره ای از آب بر زمین ریخته را جمع نماید.
در مورد آقای رفسنجانی، از لحاظ حیثیتی هم که در نظر بگیریم امروز ایشان تقاص بخشی از آن روزها را با دروغهای امروز احمدی نژآد و دیگر مشکلاتی که برایش پیش آمده ، پس می‌دهد، اما غلامعلی حداد‌عادل، خویشاوند عزیز رهبر مادام العمر ایران بعد از آن فجایع رییس مجلس شد و تا به امروز هم در مقامهای غصبی خود باقی مانده است ، جایگاهی که حق او نبود را از علیرضا رجایی مظلوم ربود و جالب اینجاست که اندکی بعد علیرضا رجایی را به زندان انداختند. آن موقع آقایان اصلاح‌طلب فراموش کرده بودند که اگر جلو خطا و تقلب را درنطفه نگیرند این روند و دمل چرکین بعدها آنقدر بدخیم و بزرگ خواهد شد که کسی را یارای مبارزه با آن نیست و امروز که این زخم متعفن توسط خیانتهای آشکار شورای نگهبان و دستگاه فاسد آن سرباز کرده است باید برای شستشوی آن هزینه‌های سرسام‌آور مادی و معنوی داد و تازه نتیجه هم معلوم نیست. ای کاش این واقعه درسی باشد تا در آینده رهبران اصلاحات بدانند که سازش با هر نادرستی، با هر اسمی، به هیچ عنوان نمی تواند مصلحت تلقی شود، چرا که هیچ مصلحتی بالاتر از حقیقت نیست.

قدرت مطلق، فساد مطلق می‌آورد


در نهایت رهبری خودش را در برابر مردم قرار داد آنهم در زمانی‌که فساد و رسوایی دولت در اوج خودش قرار دارد. در خطبه‌های نماز جمعه‌ای که سران مورد اتهام قرار‌گرفته و دو نامزد معترض به همراه رییس جمهور سابق حضور نداشتند، رهبر قاطعانه از دولتی دفاع کرد که علنا بارها و بارها دروغ گفته است، دولتی که در اتهام و افتراء و زندانی کردن افراد هیچ تردیدی به خود راه نداده و سو‌ءمدیریت و بی‌لیاقتی آن بر همه آشکار است. اما علیرغم تقلب آشکار و حیرت‌انگیز صورت گرفته رهبر اعلام کرد مواضع رییس‌جمهور فعلی به مواضع او که انتصابی است و نه انتخابی، نزدیکتر است. چه زیبا گفت دکتر سروش در مورد این انتخابات که این سرمایه اعتماد مردم ستاندن و آب دهان به رویشان انداختن بود. با این همه فسق و فجور که این رهبر بر آنها صحه گذاشت و قصد تثبیت آنها را هم دارد، نماز خواندن آن جمع کثیر مردم پشت سر رهبری که این چنین خیانت بزرگی را در حق ملتی روا می‌دارد و تمامی دروغها و اشتباهات دولت ناصواب را به گردن می‌گیرد آدم را بیاد روایات تاریخی از معاویه و یزید و پیروانش می‌اندازد. این نقطه اوج است، نفطه اوج نااخلاقی‌ها و نادرستی ها که رهبر یک کشور بر آنها صحه می‌گذارد و نقطه اوج آگاهی یک ملت که این اشتباه مسیر را درک کرده است. همین جریان مهندس موسوی را در شرایط بسیار حساس و خطیری قرار داده است، آیا با عقب کشیدن می‌تواند تن به ادامه این وضع نادرست داده و چشم بر رای میلیونها ایرانی چشم انتظار تغییر ببندد و یا باید به وظیفه اخلاقی خود و حمایت مردمی ادامه دهد. تصمیم هر چه هست اما این نکته مهم را نباید مهندس موسوی، کروبی و حامیان آنها فراموش کنند که صدها نفر از حامیان آنها بی گناه در زندانها تحت فشار شدید برای اعتراف به قصد ایجاد انقلاب مخملی و بازگشت از مطالباتشان هستند و اگر این حرکت مردمی سرد شده و فرو بنشیند اولین کسانی که تصفیه و حذف شدید و بی‌رحمانه‌ای در انتظارشان خوهد بود، خود مهندس موسوی و همفکرانش خواهند بود و طبعا این تصفیه به اعماق لایه‌های اصلاح طلبی نفوذ خواهد کرد. به نظر می‌رسد حکومت به شدت تلاش می‌کند حرکات اصلاح‌طلبی را محو سازد و این میسر نیست مگر با محو اندیشه و خفه کردن مجریان با حسن‌نیت اصلاح طلب امروز.
هفته پیش بیستمین سالگرد رهبری آقای خامنه‌ای بود. بیست سال دور بودن از متن مردم و سر و کار داشتن با عده‌ای چاپلوس و منفعت‌طلب این چنین فاجعه‌ استبدادی را برای رهبر رقم زده است. جالب اینجاست که رهبر بر خلاف معیار‌های شناخته شده بین‌المللی از انگلیس که یکی از قدیمی‌ترین دموکراسی‌های جهان به شمار می‌رود با عنوان خبیث نام‌ برد. یک جمله تاریخی از یکی از همین بزرگان این کشور خبیث را برایتان نقل می‌کنم: جان اکتون (۱۸۳۴-۱۹۰۲) در جمله ای گفته بود «قدرت فساد می‌آورد و قدرت مطلق فساد مطلق می‌آورد» و این چنین بودکه ولایت مطلقه فقیه در بیستمین سال حکومت استبدادی خود سرانجام از پشت ضربه‌گیر رییس‌جمهوری خارج شد و قدرت مطلق خود را به همراه نتایج غم‌انگیزش به نمایش گذاشت. امروز نمایش قدرت مطلق بود و تکیلف خیلی چیزها و خیلی افراد روشن شد.

ده شباهت و یک تفاوت عمده این مادام العمرها

قبل از اینکه تفاوتها و شباهتهای این دو رهبر مادام العمر (ایران و زیمباوه) را بشماریم، خیلی کوتاه از زیمباوه و رهبرش بدانید. زیمباوه از سال 1980 یعنی حدود یکسال پس از انقلاب ایران در سال 1979، با رهبری رابرت موگابه و با کمک نیروی نظامی تحت کنترل خود، یک کشور ثروتمند و پر رونق آفریقا را به یکی از بدترین و بدبخت ترین های دنیا تبدیل کرده است. تورم در آن کشور یک میلیون درصد است و امید به زندگی هم 34 سال است. گرسنگی، بیماری و ناامنی هم بیداد می کند. حالا ده شباهت رهبر مادام العمر زیمباوه و رهبر مادام العمر ایران را به همراه یک تفاوت عمده آنها عنوان می کنیم:
1- هردو با پشتیبانی و کمک نیروی نظامی وفادار بر سر کار مانده اند.
2- هر دو به هیچ وجه از قدرت پایین نمی آیند (مگر به یاری عزراییل)
3- هر دو از دموکراسی و صندوق رای برای مشروعیت دادن به حکومت انتصابی خود استفاده می کنند.
4- هر دو بیت المال و تمامی فرصتهای اقتصادی را در درجه اول به نیروی نظامی وفادار خود ارایه می کنند.
5- هر دو در سوء مدیریت در دنیا سرآمد هستند.
6- هر دو دشمن سرسخت مطبوعات آزاد هستند و تمام دنیا را هم دشمن و عامل بدبختی خود می دانند.
7- هر دو برای از زیر فشار جهانی در رفتن، یک زیر دست تدارکاتچی را سپر خود می کنند. ( احمدی نژاد در ایران و مورگان چانگیرای در زیمباوه)
8- هر دو زمانی مخالف، در زندان و در حال مبارزه بوده اند و ادعای تلاش برای آزادییشان گوش فلک را کر می کرده است
9- هر دو به شدت محتاج چاپلوسی اطرافیان هستند.
10- هر دو مردم را به مرگ می گیرند تا به تب راضی شوند.
حالا ممکن است بپرسید پس چرا تورم ما یک میلیون درصد نیست و مردم هم از 34 سال بیشتر عمر می کنند و ... علتش در یک تفاوت عمده خلاصه می شود و آن اینست که رهبر مادام العمر ایران نفت دارد و متاسفانه خواهد داشت ولی این رهبر زیمباوه بدبخت نفت نداشته است تا نالایقی خود را با آن بپوشاند و برای همین هم گند کارهایش امروز دنیا را از جا برداشته است. حالا اگر باید حتما تجربه زیمباوه در ایران تکرار شود باید تا زمانی که این نفت بد یمن در این کشور تمام می شود صبر کنیم وگرنه تا دنیا بوده است، جاهل و چاپلوس و خائن بوده است و هست و خواهد بود.